باز می خواهم تو را پیدا کنم
با تو شاید خویش را معنا کنم
من کیم ؟ گر خود شناسی داشتم
کی ز خود بودن هراسی داشتم
های ! ای آینه معنا کن مرا
گم شدم در خویش پیدا کن مرا
فرصتی تا رود را پیدا کنم
قطره قطره خویش را دریا کنم
اهرمن دارد مجابم می کند
لای لایش مست خوابم میکند
آه اگر این قطره در شن گم شود
« ظاهرم » در چاه « باطن » گم شود
تیشه این دیو در دست من است
همت اما - وای ! از اهریمن است
های ! ای آینه ! تصویرم مکن
آنچه می خواهد « منِ » پیرم مکن
های ! ای آینه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پیدا کن مرا
با من دریائی من موج باش
در حضیض من ، هوای اوج باش
می توانی ، می توانی ، آن من
باز گردانی « من انسان » من
شیخ ما دیری است شبها با چراغ
دیگر از انسان نمی گیرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شویم
خانه ، خانه در سراغ او شویم
شاعر : محمدعلی بهمنی
میلاد با سعادت همسر زهرای اطهر، حضرت امیر المومنین
( ع ) بر تمامی شیعیانش مبارک باد.

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دِل لعل زین تغابن که خَزف می شکند بازارش
بلبل از فیضِ گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش 
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سر خوش ازین دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
ناز پروردِ وصال است مجو آزارش
خواجه شیراز
نشاط انگیز و ماتم زائی ای عشق
عجب رسواگر و رسوائی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتد که هرگز بر نخیزد
تو را یک فن نباشد ذوالفنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو لیلی را ز خوبی طاق کردی
گل گلخانه آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی
به از لیلی فراوان بود در شهر
به نیروی تو شد جانانه دهر
تو مجنون را به شهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به شیرین دلستانی یاد دادی
و از آن فرهاد را بر باد دادی
سرو جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی ز عشقش بی ستون شد
ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد
بلند آوازه کردی نام فرهاد
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو شعله بر فروزی
میان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آن کس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر برفروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوائی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من ، هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن اما جدائی
خوشا عشق و نوای بینوائی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر می داد لیلی کام مجنون
کجا افسانه می شد نام مجنون
هزاران دل عسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشن تر افروخت
نوای عاشقان در بی نوائی است
دوام عاشقی ها در جدائی است
شاعر : مهدی سهیلی
ياد من باش اگه خوابي اگه بيدار ياد من باش
به همين بهانه يك شب حتي يك بار ياد من باش
ياد من باش اگه دنيا با تو مهربون نمي شه
مث عكساي من و تو زندگي جوون نمي شه
ياد من باش اگه سنگم ،اگه خاكم ،اگه رودم
برا تو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو، گاهي وقتا ياد من باش
***
ساده بود اما برا من كه يه دلشكسته بودم
مث طوفان روز رفتن كوله بارُ بسته بودم
يه روز از تو جون گرفتم ، يه روز از تو دل بريدم
از همه دنيا گذشتم ، به همه دنيا رسيدم
ساده بود اما تو جاده دست و پامُ جا گذاشتم
شب دل بريدن از خود ، همه رُ تنها گذاشتم
دريا دلواپس من شد ، منُ ديد به گريه افتاد
منُ بشناس اگه بارون رد پامُ برده از ياد
ياد من باش ، يه پلاكم ، يه نشونه زير خاكم
مثِ لاله ها غريبم ، مث عاشقا هلاكم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو ، گاهي وقتا ياد من باش
میلاد با سعادت دختر خیرُ البشر، حضرت فاطمه الزهرا
سلام اله علیها و « روز زن » تبریک و تهنیت باد
فقط خدا می داند که عشق یعنی چه ؟
عشق « مادر » است
« مادر » یعنی دریا ، آینه ، آسمان
آسمانی ، مادر
اولین و آخرین عشق را به شما پیشکش میکنم
« با تمام دل »
![]()
خدایا !
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی !
در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی !
بندهء آن ثنایم که تو سزای آنی !
من در تو چه دانم ! تو دانی ! تو آنی که خود گفتی !
و چنان که گفتی آنی !
در هجر تو ، کار بی نظام است مرا
شیرین همه تلخ و پخته همه خام است مرا
در عالم اگر هزار کام است مرا
بی نام تو سر به سر حرام است مرا
خواجه عبداله انصاری
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
این زمان در کس وفاداری نماند زان وفاداران و یاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند و بلا کوشش آن حقگذاران یاد باد
گرچه صد رود است در چشمم مدام زنده رود و باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این نا گفته ماند
ای دریغ آن راز داران یاد باد
خواجه حافظ شیرازی
ای نور دل و دیده و جانم چونی ؟
وی آرزوی هر دو جهانم چونی ؟
من بی لعل لب تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی ؟
مولانا
ای مدینه ای همه سوز و گداز
ای شب صحرای خاموش حجاز
ای بیابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر تیره بخت نیلگون
این سکوت ، این گریهء آهسته چیست ؟
این صدای نالهء پیوسته چیست ؟
خِشت خِشتِ خانه ای را زمزمَست
نالهء یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمست
خانه ما گرچه از خشت است و گل
خشت روی خشت ، نه ، دل روی دل
پایهء دیوار آن بر طاق عرش
وز پر خود عرشیان آورده فرش
سقف آن بالا نشین کهکشان
آستانش آسمانِ آسمان
خاک آن را شسته آب سلسبیل
گَرد آنرا رُفته بال جبرئیل
گر سراغِ خِشتی از این خانه داشت
پای کِی موسی به سینا می گذاشت
تا تو هستی قبلهء کاشانه ام
قبله می گردد به دور خانه ام
حیف شد این خانه را آتش زدند
با کبوتر لانه را آتش زدند
خانه ای در بسته ، نه ، در نیمه باز
اهل آن چون شمع در سوز و گداز
دو کبوتر برده سر در بال هم
هر دو گریانند بر احوال من
کرده بر تن چهار ساله بلبلی
رَخت ماتم در غم خونین گلی
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لالهء خود را کفن
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
شد برون آرام با رنج و مَلال
هفت مرد و چهار طفل خردسال
چهار تن دارند تابوتی به دوش
دیده گران ، سینه سوزان،لب خموش
در دل تابوت جان حیدر است
هستی و تاب و توان حیدر است
گوئی آن شب مخفی از چشم همه
هم علی تشییع شد هم فاطمه
او پِی تابوت زهرا می دوید
نه ، بگو تابوت او را می کشید
کم کم از دستش زمام صبر رفت
با دو زانو تا کنار قبر رفت
زانویش لرزید ، اما پا فشرد
دستها را جانب تابوت برد
خواست گیرد جان خود را روی دست
زانویش خم گشت و باز از پا نشست
کرد چشمی جانب تابوت باز
برد سوی یار خود روی نیاز
کای وجودت عرش حق را قائمه
یاری ام کن یاری ام کن فاطمه
« زهرا » طاقتی ده بر امیر المومنین
ور نه می ماند تنت روی زمین
فرا رسیدن ایام شهادت یگانه دخت نبی اکرم ( ص ) و تنها
همسنگر شیر خدا امیر المومنین ( ع ) را به عزادار واقعی
ایشان ، امام زمان ( عج ) و تمامی شیعیان جهان تسلیت
عرض می نمائیم .
شادم که جای گریه دارم
چه بسا همه کس را غریبه می پنداری ...
« جای گریه یافتن در آغوش یار محرم ، نعمتی است که همه کس را نصیب نیست »
ای همنفس با من بمان ، امشب هوای گریه دارم
این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم
دارم غمی پنهان گداز و مردم چشمم گواه است
در برق این آینه روشن صفای گریه دارم
من بی بهارم ، قاصد پائیز طوفانزای تلخم
من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم
با یاد گلهائی که از این باغ طوفان دیده رفتند
چون جویبار فصل پائیزی نوای گریه دارم
دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی
اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم
تا می نگریم ، پنجره بیداد خاموشی مرا کشت
امشب در این خلوت، امیدِ هاهای گریه دارم
زین کلبه غمگین مرو، تا سر به دامانت گذارم
در کنج این غربتکده ، ماتم سرای گریه دام
بر شانه ات سر می نهم تا با فراغ دل بگریم
با این همه اندوه شادم که جای گریه دارم
شاعر : مهدی سهیلی
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست ، دوست داشتن ، داشتنی هاست .
بزرگترین خوشبختی آن است که بتوانیم از درد و رنج کسی بکاهیم .
دوست داشتن به این معناست که خوشبختی خودمان را در خوشبختی دیگران بدانیم . « بوسکالیا »
هنگامیکه دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود ، دری دیگر باز می شود ، ولی ما اغلب به در بسته چنان چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم . « هلن کلر »
سه راز خوشبختی عبارتند از : بدی ندیدن ، بدی را نشنیدن ، بدی نکردن .
مردم درست به همان اندازه خوشبختند که خود تصمیم می گیرند .
هر چه به فداکاری و خوشبختی خو بگیریم ، کامل تر و خوشبخت تر خواهیم شد.
خوشبختی در درون شماست در بیرون از خود به جست و جوی آن نپردازید .
خوشبختی به انجام دادن است نه صرفا به داشتن .
خوشبختی به کسی هدیه نمی شود برای بدست آوردنش تلاش کنید .
یکی از بهترین راههای درک خوشبختی ، وسعت بخشیدن به گستره احساسات است . « رابینز »
هرگاه در زمان حال احساس خوشبختی نمی کنید وقت آن است که به گذشته برگردید و از آن درس بگیرید و برای آینده خود برنامه ریزی کنید .« جانسون »
هرگز به این پندار واهی که اگر به همسرتان مسلط باشید و بر او حکومت کنید ، شمارا به خوشبختی می رساند ، اهمیتی ندهید ، این افکار تنها به شما قدرت و به همسرتان نا خوشنودی و رنجش می بخشد « مالکانی »
کار بهترین وسیله تندرستی روح و فکر و مایه سعادت و خوشبختی است«جالینوس»
چه خوشبخت است ، آنکه کسی را دوست می دارد .![]()
در شبان غم تنهائی خویش،
عابد چشم سخنگوی توأم،
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زا ئر ظلمت گیسوی توأم،
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ،
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکنِ گیسوی تو ،
موجِ دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سرِ هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواجِ سیاه ،
همه عمر سفر می کردم
*******
من هنوز در اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه من ،
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه من ،
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جُست
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود
*******
شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر ،
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است ،
و سکوتِ تو پسِ پردهء خاکستریِ سردِ کدورت افسوس !
سخت دلگیرتر است
شوق باز آمدنِ سویِ توآم هست ،
- اما،
تلخی سردِ کدورت در تو ،
پای پوینده را هم بسته ،
ابر خاکستری بی باران ،
راه بر مرغ نگاهم بسته
*******
وای باران ،
باران ،
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سُربی رنگ ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ
می پَرد مُرغ نگاهم تا دور ،
وای ، باران ،
باران ،
پرِ مرغانِ نگاهم را شست
*******
خواب رویای فراموشی هاست !
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب مرا
لذّتِ نابِ همآغوشی هاست
من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم ،
و ندائی که به من می گوید :
« گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است »
*******
دلِ من ، در دلِ شب ،
خواب پروانه شدن می بیند
( صبحگاهان خورشید
اولین تابشش از دیده من
شبنم خواب مرا می چیند )
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی ،
- پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق ،
می گشاید پرو بال
تو گُل سرخ منی
تو گُل یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری ؟
- نه ،
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
- نه ،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام ،
هر بهار اینهمه زیبائی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
*******
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز ،
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هزیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصلِ مزرعهء سوخته بَرگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
*******
سیلِ سَیّالِ نگاهِ سبزت ،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم ،
و در این راه تباه ،
عاقبت هستی خود را دادم
آه سر گشتگی ام در پی آن گوهر مقصود
چرا ست !
در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالشِ خوابت بردار !
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر باز کنی پنجره را ،
من نشان خواهم داد ،
به تو زیبائی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
که در آن شوکتِ پیراستگی
چه صفائی دارد
آری از سادگی اش ،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد ،
به عروسیِ عروسک های
کودک خواهر خویش ،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست زدارائی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشنِ عروسیِ عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من ،
امپراتوری پر وسعتِ خود را هر روز ،
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نامِ تو را می داند
نامِ تو را می خواند !
گل قاصد آیا
با تو این قصهء خوش خواهد گفت ؟!!
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سرِ رود خروشانِ حیات ،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را !
- صبح دمید !
*******
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصهء شادآور نغز،
از لبان تو شنید :
« زندگی رویا نیست
« زندگی زیبائی ست
« می توان ،
« بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
« می توان در دل این مزرعهء خشک و تهی
بذری ریخت
« می توان ،
« از میان فاصله ها را برداشت
« دل من با دل تو ،
« هر دو بیزار از این فاصله هاست »
قصهء شیرینی ست
کودک چشم من از قصهء تو می خوابد
قصهء نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو ،
تا به آرامش دل ،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
*******
گُل به گًل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اَند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تواَند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا ،
باز بر می گردی ؟
چه تمنای محال ،
خنده ام می گیرد !
*******
چه شبی بود و چه روزی افسوس !
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را ،
از سر شاخه به بانگ هِی ، هِی ،
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناری ها را ،
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم ،
دشت سرشار از سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم ،
دوستی همچون سروی سرسبز ،
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم ،
هیبت باد زمستانی هست ،
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی ،
سبزه یخ می زند از سردی ، دی
من چه می دانستم ،
دل هر کس دل نیست
قلبها ، از آهن و سنگ
قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند
*******
از دلم رُست گیاهی سر سبز ،
سر برآورد ، درختی شد ، نیرو بگرفت
برگ برگردون سود
این گیاه سر سبز ،
این بَرآورده درخت اندوه ،
حاصلِ مهر تو بود
*******
و چه رویاهائی !
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها ،
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بَر گردید
دلِ من می سوزد ،
که قناری ها را پَر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
- آه کبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
*******
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانائی بخشش داری
دست های تو توانائی آن را دارد ،
- که مرا ،
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا ،
با وجود تو شکوهی دیگر ،
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی ،
یا بگیری از من ،
آ نچه را می بخشی
*******
من به بی سامانی ، باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
- سنگ طفلی ، اما ،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصهء بی سر و سامانی من ،
باد با برگِ درختان می گفت
باد با من می گفت :
« چه تهیدستی ، مَرد »
ابر باور می کرد
*******
من در آئینه رخ خود را دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را درخور ؟
- هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
- هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی ،
تو چه داری ؟
- همه چیز
تو چه کم داری ؟
- هیچ
*******
بی تو درمی یابم ،
چون چناران کهن ،
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم ،
که تو خواننده شعرم باشی
- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -
نه ، دریغا ، هرگز ،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
- کاشکی شعر مرا می خواندی ! -
*******
بی تو من چیستم ؟ اَبرِ اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
- در کوه
گِرد بادم در دشت ،
برگِ پائیزم ، در پنجه باد
بی تو ، سر گردان تر ،
- از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سر و سامان
بی تو ، اشکم ،
دردم ،
آهم
آشیان برده زیاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،
نتپد دیگر در سینه من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد ،
و اندر این دوره بیداد گری ها هر دم
کاستن ،
کاهیدن ،
کاهش جانم ، کم ، کم
چه کسی خواهد دید ،
مُردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم ، مُردم
*******
گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را ،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که ،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که ،
- عجیب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد
« جنگل جان مرا
« آتشِ عشقِ تو خاکستر کرد ؟
*******
بادِ کولی ، ای باد !
تو چه بی رحمانه ،
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی ،
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
بادِ کولی تو چرا زوزه کشان ،
همچنان اسبی بگسسته عنان ،
سم فروکوبان بر خاک، گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی ،
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی ،
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولیِ باِد پریشان دلِ آشفته صفت !
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب !
تو به من می گفتی :
- صبح پائیز تو نا میمون بود !
من سفر می کردم ،
و در آن تنگِ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح ،
دلِ من پر خون بود
*******
در من اینک کوهی ،
سر بر افراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفائی گلها در دشت ،
باز بر می گردم
و صدا می زنم :
« آی !
« باز کن پنجره را ،
« باز کن پنجره را
- در بگشا !
« که بهاران آمد !
« که شکفته گل سرخ
« به گلستان آمد !
« باز کن پنجره را !
« که پرستو پَر می شوید در چشمه نور ،
« که قناری می خواند ،
- می خواند آواز سرور
« که :
- بهاران آمد
« که شکفته گل سرخ
« به گلستان آمد !
سبز برگان درختان همه دنیا را ،
نشمردیم و هنوز
من صدا می زنم :
« آی !
« باز کن پنجره ، باز آمده ام
« من پس از رفتن ها ، رفتن ها ،
« با چه شور و چه شتاب ،
« در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام
داستان ها دارم ،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو ،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
و صبوری مرا ،
کوه تحسین می کرد
« من اگر سوی تو بر می گردم
« دست من خالی نیست
« کاروان های محبت با خویش
« ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفائی گلها در دشت ،
باز بر خواهم گشت ،
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
« آی !
« باز کن پنجره را !
- پنجره را میبندی
*******
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها،
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگه ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من وتو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
*******
دشت ها نام تو را می دانند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند ،
رود باید شد و رفت ،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز- که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز ،
در تو دمسردی پائیز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنائی با شور ؟
و جدائی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
- یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست ،
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تُهیِ دستِ مرا ،
مرغِ دستانِ تو پُر می سازد
آه مگذار ،که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت ،
دست پُر مهر مرا ، سرد و تُهی بگذارد
من چه می گویم ، آه ...
با تو اکنون چه فراموشی ها ،
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
شاعر : حمید مصدق ( آذر ، دی ۱۳۴۳)
سلام دوستان گرامی
تشکر از نظرات خوبتون ، همراهان خوبم من منتظره نظر یکی از عزیزانم هستم که تا ایشون نظر نده نمی تونم یه شعر جدید براتون بذارم اما قول می دم بعد از نظر دادن این دوست، حتما یکی از قشنگترین شعرهائی که تا به امروز خوندم رو براتون بنویسم گرچه یه کم طولانیه ولی خیلی زیباست . پس باز هم مثل همیشه لطف کنید به من سر بزنید و در ضمن دعا کنید زودتر کوتاه بیاد .
از همه شما عزیزان که با من همراهید ممنونم .
اگر جمله برفتند نگارا تو مرو
ای مونس و غمگسار ما را تو مرو